ب.

خرید بک لینک
-مردی را میشناسم وقتی که حرف میزند از دهانش شعر میبارد و من همچون اژدهایی سالخورده آتشی کمرنگ با دوده های خاکستری رنگ...شعر های او آبی اند زنده اند زلال اند و صاف

و چشمهایش عمیق و تیز و شیرین

من اما فقط آتش میبافم قرمز تند و سوزان و ویران کننده.

اژدهای صورتی سرش را به لبه ی شانه مرد شاعر تکیه میدهد و پکی عمیق به سیگارش میزند و دست های کوچکش را در لابه لای انگشتهای صورتی رنگ او فرو می برد و در دنیای واژه ها غرق میشود...

-ما اژدهایان در سرزمین مردان شاعر تنها نفرت به جا گذاشته ایم...و مردان شاعر ما را در قلب هایشان بار ها و بارها به قتل رسانده اند ....

Emma...

ما را در سایت Emma دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 22:35

صفحه بندی