
دست خودم و میگیرم میبرم توی عصر داغ آخرین روزهای بهار رهاش میکنم و خیلی آروم کنار گوشم زمزمه می کنم خاک بر سرت خاک بر سرت خاک بر سرت ....تو برای چی زنده ای !!!!!!!؟*بهار ،،،پاییزیست که عاشق شده است !!!!!(این منطقی تر است)**فرا درمانی های من همچنان ادامه دارد......
ادامه مطلب
بوی شمع های نیمه سوختهلیمو های خشک شدهقطره های آخر ودکاقهوه های سرد شدهبوسه های از دهن افتادهاشک هایی که میریزند و میریزندبوی شوری دریانور های کمرنگ دور دست هامهتاب مات و بیرنگسرخی نگاهم آبی چشمانتدست هایی گره خوردهنجوای آرام قدیمی های کریس دی برگلالایی امواجتپش قلب هایمان...بوی شمع های نیمه سوختهبوی نفس های تند توبوی موهای نمدار و تن تب دار منبوی دریا بوی تو بوی شن بوی تو بوی تو بوی تونگاه خیس و مست تونگاه خیس و لخت توموهای بلند و مواج منلب های لرزان توتن تبدار منبوی تو بوی داغ شن هاشب های آخر ...
ادامه مطلب
گاه چه سخت و دشوار است سر و کله زدن و گلاویز شدن با حقارت واژه ها...برای بازگو کردن غم هایی ناگفتنی وقتی که هیچ کاری از دست واژه ها هم ساخته نیست تا اندکی دردهای تسکین ناپذیرت را آرام کند ...وقتی که دیگر نه دستت کار می کند و نه مغزت..اما مگر جز نوشتن راه دیگری هم هست تا کمی راه نفست باز شود و تو بتوانی عمیق نفس بکشی..طوری که ریه هات پر از اکسیژن شود!!شاید که در گذشته تجربه کرده باشم..! وقتی که سینه ام اینقدر سنگین نبود و گلویم..انگاری که یک جسم سنگین توی گلویم گیر کرده و همانجا جا خوش کرده است و...
ادامه مطلب