ب.

ساخت وبلاگ
-مردی را میشناسم وقتی که حرف میزند از دهانش شعر میبارد و من همچون اژدهایی سالخورده آتشی کمرنگ با دوده های خاکستری رنگ...شعر های او آبی اند زنده اند زلال اند و صاف

و چشمهایش عمیق و تیز و شیرین

من اما فقط آتش میبافم قرمز تند و سوزان و ویران کننده.

اژدهای صورتی سرش را به لبه ی شانه مرد شاعر تکیه میدهد و پکی عمیق به سیگارش میزند و دست های کوچکش را در لابه لای انگشتهای صورتی رنگ او فرو می برد و در دنیای واژه ها غرق میشود...

-ما اژدهایان در سرزمین مردان شاعر تنها نفرت به جا گذاشته ایم...و مردان شاعر ما را در قلب هایشان بار ها و بارها به قتل رسانده اند ....

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 22:35

close
تبلیغات در اینترنت