Emma

مطالب مرتبط

قبل و بعد از آرایش بازیگران ایرانی

دلی که برد

نمیدانم چه خطابش کنم عزیزم دلبرم شادی ام و یا خیلی ساده میم مالکیت را بگذارم پس اسمش و چنان آهنگین صدایش کنم که دلش بلرزد اما او که هنوز اسمی ندارد او هنوز جایی ندارد... روزهایی میشود که پروانه ی دلم پرپرزنان رویایش را در سر میپروراند و از شدت شوق خود را بر زمین میزند برای او دیوانه میشود بی تاب میش

نمایش ادامه مطلب


تکه ابر شاد

با وردی جادویی به دونیم تقسیم میشوم نیمه تاریک نیمه روشننیمه تاریک را زیر خروارها خروار شن های داغ کنار تخم های ریزو درشت لاک پشت هادفن می کنم نیمه ی روشن با لبخندی قهرمانانه کنار موج ها لم می دهد و به تکه ابر شاد وسط آسمان چشمک میزند و برایش دلبری میکنداو هیچ وقت نیمه های تاریک را فراموش نمیکندآخر

نمایش ادامه مطلب


ب.

-مردی را میشناسم وقتی که حرف میزند از دهانش شعر میبارد و من همچون اژدهایی سالخورده آتشی کمرنگ با دوده های خاکستری رنگ...شعر های او آبی اند زنده اند زلال اند و صافو چشمهایش عمیق و تیز و شیرینمن اما فقط آتش میبافم قرمز تند و سوزان و ویران کننده.اژدهای صورتی سرش را به لبه ی شانه مرد شاعر تکیه میدهد و پ

نمایش ادامه مطلب


برگ لرزان

1. خسته شده ام کم آورده ام بی اعصابم کاش میشد ازینجا بروم خودم را خلاص کنم جایی زندگی کنم که هیچ کس مرا نشناسد کسی را نبینم تنها برای دل خودم زندگی کنم کاش میشد2.میشود1.دلم میخواست هیچ چیز و هیچ کس جلو رفتنم را نمی گرفت2.تو فقط برو هیچ کس کاری به تو ندارد1.چطور آخر .. حرف هایی میزنی ؟! با این حرفات احساس میکنم داری مسخره ام میکنی2.نمی کنم .فقط میگویم اینها بهانه است هیچ کس ماندنت را نمیخواهد1.کاری نداری؟2.خداحافظ.باور نکرد که میشود پاهایمان را از بند تمام بهانه هایی که به آن زنجیر کرده ایم رها ک

نمایش ادامه مطلب


میم های تنهای مدار زمین

از میان انبوهی از میوزیک ترک هایی که برام فرستاده میشود فقط آن هایی در قلبم جا باز می کنند که تلخ باشند که آرام باشند که فقط یک صدای بم و غلیظ داشته باشندآنهایی که حرفی برای گفتن داشته باشند ......فقط حرفی داشته باشند .... تا وقتی موهایم را زیر مقنعه مخفی میکنم و از کنار حراست دانشکده رد می شوم فقط به آن تکه از مصرع تلخ و غلیظ پر معنی فکر کنم و به این فکر نکنم که من کجای این راه رو اشتباه رفتم به این فکر نکنم که اینجا چه جهنمیست و کاش توی همان خانه ی کوچک بیرون شهر زیر شلاق های آن دیو میمردم ...

نمایش ادامه مطلب


Just Passing Through

دست خودم و میگیرم میبرم توی عصر داغ آخرین روزهای بهار رهاش میکنم و خیلی آروم کنار گوشم زمزمه می کنم خاک بر سرت خاک بر سرت خاک بر سرت ....تو برای چی زنده ای !!!!!!!؟*بهار ،،،پاییزیست که عاشق شده است !!!!!(این منطقی تر است)**فرا درمانی های من همچنان ادامه دارد...

نمایش ادامه مطلب


مرگ روزها

3.**موقع خوندن این کتاب اندازه ده سال پیر شدم !_ترجمه مکاتبات و اسناد_________________________________2.کلی حرف نگفته توی دلم تلنبار شده و تنها کسی که میتونه من و بفهمه پشت یه شماره ی عجیب قایم شده و با هر بار تماس من نیم نگاهی بهش میندازه و تمام ....روزها پشت سر هم میگذرن و اون ازم میخواد همچنان به این کار بی معنی ادامه بدم .... خیلی دوست دارم ببینم ته این ماجرا به کجا میرسه ..!هنوز نفهمیدم دلیل این خواب رفتنای ناگهانی چی هست...________________________________این روزها برعکس همیشه دوست ندارم در

نمایش ادامه مطلب


قبل و بعد

این روزا دنیام تو هیچی خلاصه نمیشه ... فقط دارم کش میام با زمان از صبح خیره میشم به درو دیوار و تمام زندگیم جلو چشمم رژه میرن تا آخر شب که این کشیدگی پاره میشه و من چین میخورم توی تختم و فقط میخوابم ... چند وقتیه اصلا خواب ندیدم فقط امروز یه دختره دنبالم کرده بود و هر چی من ازش دورتر میشدم اون به من نزدیکتر میشد ... تا آخرش که توی حیاط خونمون گیرم انداخت بهش گفتم چی میخوای گفت این شال قرمزو بپوش تا خواستم شال و بگیرم ازش آب شد رفت تو زمین ازش یه خفاش درومد ... چشام باز کردم کوفته و فرسوده انگار

نمایش ادامه مطلب


نقطه چین

همیشه برای دیدن نتیجه ی امتحانات دست دست میکنم ترس از پس نشدن ترس از مشروط شدن ترس از کم شدن معدلم هنوز باهام هست بعد سه سال و اندی که از بودنم تو این دانشگاه میگذره باز هم خواب چک کردن عکس کارت دانشجوییم با عکس روی کارت ورود به جلسه و چشم های آرایش کرده ام برام کابوسه ... اینکه قبل رفتن سرجلسه از گیت حراست هر دانشکده رد شدن و از دست خانومای سیاه پوش فرار کردن همیشه برام استرس زا بوده حتی وقتی معقول و بزک نکرده و شلخته با سرو صورت آویزون از کنارشون گذشتم همه ی اینا یکی از صد کابوسای چند سال اخیر

نمایش ادامه مطلب


جاودان باد

ابرها به آسمان تكیه میكنند، درختان به زمین و انسانها به مهربانی یكدیگر.........گاهی دلگرمی یك دوست چنان معجزه میكند كه انگار خدا در زمین كنار توست.جاودان باد سایه دوستانیكه شادی را علتند نه شریك، و غم را شریکند نه دلیل ...

نمایش ادامه مطلب


No Borderline

بوی شمع های نیمه سوختهلیمو های خشک شدهقطره های آخر ودکاقهوه های سرد شدهبوسه های از دهن افتادهاشک هایی که میریزند و میریزندبوی شوری دریانور های کمرنگ دور دست هامهتاب مات و بیرنگسرخی نگاهم آبی چشمانتدست هایی گره خوردهنجوای آرام قدیمی های کریس دی برگلالایی امواجتپش قلب هایمان...بوی شمع های نیمه سوختهبوی نفس های تند توبوی موهای نمدار و تن تب دار منبوی دریا بوی تو بوی شن بوی تو بوی تو بوی تونگاه خیس و مست تونگاه خیس و لخت توموهای بلند و مواج منلب های لرزان توتن تبدار منبوی تو بوی داغ شن هاشب های آخر

نمایش ادامه مطلب


خوبی!

گاه چه سخت و دشوار است سر و کله زدن و گلاویز شدن با حقارت واژه ها...برای بازگو کردن غم هایی ناگفتنی وقتی که هیچ کاری از دست واژه ها هم ساخته نیست تا اندکی دردهای تسکین ناپذیرت را آرام کند ...وقتی که دیگر نه دستت کار می کند و نه مغزت..اما مگر جز نوشتن راه دیگری هم هست تا کمی راه نفست باز شود و تو بتوانی عمیق نفس بکشی..طوری که ریه هات پر از اکسیژن شود!!شاید که در گذشته تجربه کرده باشم..! وقتی که سینه ام اینقدر سنگین نبود و گلویم..انگاری که یک جسم سنگین توی گلویم گیر کرده و همانجا جا خوش کرده است و

نمایش ادامه مطلب


3:11

لبریزم از ترس ، پشیمانی و تنهاییاز هیچ کدوم راه فراری نیست که نیست.

نمایش ادامه مطلب