Emma

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
1. خسته شده ام کم آورده ام بی اعصابم کاش میشد ازینجا بروم خودم را خلاص کنم جایی زندگی کنم که هیچ کس مرا نشناسد کسی را نبینم تنها برای دل خودم زندگی کنم کاش میشد2.میشود1.دلم میخواست هیچ چیز و هیچ کس جلو رفتنم را نمی گرفت2.تو فقط برو هیچ کس کاری به تو ندارد1.چطور آخر .. حرف هایی میزنی ؟! با این حرفات احساس میکنم داری مسخره ام میکنی2.نمی کنم .فقط میگویم اینها بهانه است هیچ کس ماندنت را نمیخواهد1.کاری نداری؟2.خداحافظ.باور نکرد که میشود پاهایمان را از بند تمام بهانه هایی که به آن زنجیر کرده ایم رها کنیممیشود هیچ چیز و هیچ کس را ندید و از تمام بود و نبود های این زندگی
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 21:28
برچسب‌ها : برگ صنوبر لرزان,
از میان انبوهی از میوزیک ترک هایی که برام فرستاده میشود فقط آن هایی در قلبم جا باز می کنند که تلخ باشند که آرام باشند که فقط یک صدای بم و غلیظ داشته باشندآنهایی که حرفی برای گفتن داشته باشند ......فقط حرفی داشته باشند .... تا وقتی موهایم را زیر مقنعه مخفی میکنم و از کنار حراست دانشکده رد می شوم فقط به آن تکه از مصرع تلخ و غلیظ پر معنی فکر کنم و به این فکر نکنم که من کجای این راه رو اشتباه رفتم به این فکر نکنم که اینجا چه جهنمیست و کاش توی همان خانه ی کوچک بیرون شهر زیر شلاق های آن دیو میمردم ...میم جز را میفهمد عاشق سرو صداست عاشق تکست میشود چاووشی را مسخره میکن
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 19:40
برچسب‌ها :


دست خودم و میگیرم میبرم توی عصر داغ آخرین روزهای بهار رهاش میکنم و خیلی آروم کنار گوشم زمزمه می کنم خاک بر سرت خاک بر سرت خاک بر سرت ....تو برای چی زنده ای !!!!!!!؟


*بهار ،،،پاییزیست که عاشق شده است !!!!!(این منطقی تر است)

**فرا درمانی های من همچنان ادامه دارد...


نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 19:40
3.**موقع خوندن این کتاب اندازه ده سال پیر شدم !_ترجمه مکاتبات و اسناد_________________________________2.کلی حرف نگفته توی دلم تلنبار شده و تنها کسی که میتونه من و بفهمه پشت یه شماره ی عجیب قایم شده و با هر بار تماس من نیم نگاهی بهش میندازه و تمام ....روزها پشت سر هم میگذرن و اون ازم میخواد همچنان به این کار بی معنی ادامه بدم .... خیلی دوست دارم ببینم ته این ماجرا به کجا میرسه ..!هنوز نفهمیدم دلیل این خواب رفتنای ناگهانی چی هست...________________________________این روزها برعکس همیشه دوست ندارم در اتاقم بمانم تختم، لحاف چرک شده ام با روبالشی های رنگ و رفته و کهنه و این لباس های خنک گشاد تابستا
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 19:40
برچسب‌ها : روزهای مرگ,
این روزا دنیام تو هیچی خلاصه نمیشه ... فقط دارم کش میام با زمان از صبح خیره میشم به درو دیوار و تمام زندگیم جلو چشمم رژه میرن تا آخر شب که این کشیدگی پاره میشه و من چین میخورم توی تختم و فقط میخوابم ... چند وقتیه اصلا خواب ندیدم فقط امروز یه دختره دنبالم کرده بود و هر چی من ازش دورتر میشدم اون به من نزدیکتر میشد ... تا آخرش که توی حیاط خونمون گیرم انداخت بهش گفتم چی میخوای گفت این شال قرمزو بپوش تا خواستم شال و بگیرم ازش آب شد رفت تو زمین ازش یه خفاش درومد ... چشام باز کردم کوفته و فرسوده انگار کیلومتر ها دویدم چه خواب بدی چه حس کوفتی ..............پ ن : یاد چادر مشکی ب
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 18:57
همیشه برای دیدن نتیجه ی امتحانات دست دست میکنم ترس از پس نشدن ترس از مشروط شدن ترس از کم شدن معدلم هنوز باهام هست بعد سه سال و اندی که از بودنم تو این دانشگاه میگذره باز هم خواب چک کردن عکس کارت دانشجوییم با عکس روی کارت ورود به جلسه و چشم های آرایش کرده ام برام کابوسه ... اینکه قبل رفتن سرجلسه از گیت حراست هر دانشکده رد شدن و از دست خانومای سیاه پوش فرار کردن همیشه برام استرس زا بوده حتی وقتی معقول و بزک نکرده و شلخته با سرو صورت آویزون از کنارشون گذشتم همه ی اینا یکی از صد کابوسای چند سال اخیرم بوده و همچنان هست ... با اینکه دانشگاه جدید نه حراستی داره نه
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 18:57

ابرها به آسمان تكیه میكنند، درختان به زمین و انسانها به مهربانی یكدیگر.........

گاهی دلگرمی یك دوست چنان معجزه میكند كه انگار خدا در زمین كنار توست.

جاودان باد سایه دوستانیكه شادی را علتند نه شریك، و غم را شریکند نه دلیل ...


نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 18:57
بوی شمع های نیمه سوختهلیمو های خشک شدهقطره های آخر ودکاقهوه های سرد شدهبوسه های از دهن افتادهاشک هایی که میریزند و میریزندبوی شوری دریانور های کمرنگ دور دست هامهتاب مات و بیرنگسرخی نگاهم آبی چشمانتدست هایی گره خوردهنجوای آرام قدیمی های کریس دی برگلالایی امواجتپش قلب هایمان...بوی شمع های نیمه سوختهبوی نفس های تند توبوی موهای نمدار و تن تب دار منبوی دریا بوی تو بوی شن بوی تو بوی تو بوی تونگاه خیس و مست تونگاه خیس و لخت توموهای بلند و مواج منلب های لرزان توتن تبدار منبوی تو بوی داغ شن هاشب های آخر جولایعطر لیمو عطر شمععطر توعطر هوایت............آه ...یک تلخی
نویسنده : بازدید : 11 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 18:57
گاه چه سخت و دشوار است سر و کله زدن و گلاویز شدن با حقارت واژه ها...برای بازگو کردن غم هایی ناگفتنی وقتی که هیچ کاری از دست واژه ها هم ساخته نیست تا اندکی دردهای تسکین ناپذیرت را آرام کند ...وقتی که دیگر نه دستت کار می کند و نه مغزت..اما مگر جز نوشتن راه دیگری هم هست تا کمی راه نفست باز شود و تو بتوانی عمیق نفس بکشی..طوری که ریه هات پر از اکسیژن شود!!شاید که در گذشته تجربه کرده باشم..! وقتی که سینه ام اینقدر سنگین نبود و گلویم..انگاری که یک جسم سنگین توی گلویم گیر کرده و همانجا جا خوش کرده است و هر کاری هم می کنم یک ذره هم بالا و پایین نمی رود..آن وقت است که دوست دا
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 18:57
I’m not a morning person

or a night time person

I don’t think I’m even a person
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 18:57
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد